mail me mail me home page archive
ديدگاه

چگونه زیبا شدم و دو راستان کوتاه دیگر

درد نیست این‌که در جان‌مان نشسته. خشم هم نیست. نفرت هم نیست. می‌دانم چیست ولی کلمه‌ای براش وجود ندارد. زبان به آهستگی تغییر می‌کند. زندگی همیشه به آهستگی زبان تغییر نمی‌کند. این جوری می‌شود که یک روز از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی برای خیلی چیزهای زندگی‌ات کلمه که هیچ، عبارت و جمله‌ای هم وجود ندارد. نوشین می‌گوید باید اغو بغو کنیم. بلند می‌خندم. درد تنم را در هم می‌فشارد. این یکی واقعن درد است.

 ---------------------------------------------------------------------------

درد زودتر از همه می‌رود. حرکات‌ت را مختل می‌کند ولی زودتر از همه می‌رود. کبودی‌ها به زمان بیشتری برای تغییر رنگ از سیاه به بنفش و بعد سرخ نیاز دارند. هوله را که باز می‌کنی خطوطی هم هستند در جای‌جای مناطق در دیدرس، که معلوم نیست از چه جنس‌اند. اصلن رفتنی‌اند یا ماندنی. دست به کتف که می‌بری اما زبر است. در آینه نمی‌بینی. شاید هم می‌ترسی که ببینی. دقت میکنی در این گرمای تابستان لباسی آستین‌دار و یقه‌بسته بپوشی، اما ارمینا ناگهان چشم‌ش به پشت گردن‌ات می‌افتد. چهره‌اش در هم می‌رود. می‌گویی سوخته. به شوخی می‌پرسد "کار شوهرته؟" به خنده سر در گوش‌ش می‌بری: "تمکین نکردم." چند روز که می‌گذرد لابد به‌تر شده‌است. ولی از آیینه نمی‌توانی بپرسی. آدم‌ها می‌گویند چیزی نیست. می‌گویی آخه زبر است. می‌گویند ما که چیزی نمی‌بینیم. چند ساعت بعد یادشان می‌رود و یکی باز چشم‌ش می‌افتد و نمی‌تواند دردش را پنهان کند: چه بلایی سرت اوردن؟

چشم‌ش که به تو میافتد با تعجب می‌پرسد این چیه؟ می‌فهمی دستمال گردن‌ت را می‌گوید. هیچ نمی‌گویی و چشمان‌ت را به زمین می‌دوزی. دستمال را آهسته از دور گردن‌ت باز می‌کند و پشت هر دو دست‌هات را می‌بوسد. چانه‌ات را بالا می‌اورد: "لطیف‌تر از برگ گل، از همیشه زیباتر شده‌ای." گفته بودم آیینه‌ها دروغ گویند. راست‌ش را می‌خواهید، باید از نگاه آدم‌ها بپرسید.

-----------------------------------------------------------------------

درد بود. بغض هم بود. همین‌جا در گلو گیر کرده بود. پایین نمی‌رفت لامذهب. بالا هم که نمی‌شد آوردش جلوی همه ادم‌هایی که می‌بایست قوی‌شان می‌بودی و استوارشان. این بود که گریبان‌ت را گرفته بود و ول نمی‌کرد. تسکین‌ش فریاد بود.

فریاد که نیست، تسکینی هم  نیست. می‌جوشد و می‌جوشد. همین‌جور که نشسته‌ای و یادت می‌اید. خوابیده‌ای و یادت می‌اید. ایستاده‌ای و یا می‌روی که یادت می‌اید آنچه که با ما کرده‌اند و می‌کنند. دست خودت نیست. لب‌ریز می‌شوی و می‌باری. یاد هرکدام‌شان که می‌افتی جگرت آتش می‌گیرد. این چه خانه‌ای است که خاکستر نمیشود از این سوزی که در سینه‌ها است؟!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٥/۱۳ - اسپريچو

پیتر والش 2

همیشه همین طوره. با تیزترین شمشیر نقدم درست وقتی مواجه میشه که فکرمیکنه کلی تحت تاثیرم قرار داده یا تاییدم رو به دست آورده.

مثل اون روز که مقاله‌ای رو که براش پرینت گرفته‌بودم دادم دست‌ش. مهمونی بود یا تولد یادم نیست. هنوز همه نیومده بودن ولی گرفتار کمک به صاحب‌خانه بودم. مقاله رو خونده بود و کلی کیف کرده بود. می‌دونستم کیف می‌کنه. فکر کرده‌بود که این یعنی تاییدش می‌کنم؛ اشتباه کرده بود. خواسته بود باهام حرف بزنه، دور از همه شلوغی و هیاهویی که اون روزها زندگی‌م رو پر کرده بود. و دعوت برای صبحانه در جمشیدیه چیزی نبود که بتونم رد کنم. خیلی وقته که صبحانه مطلوب‌ترین وعده‌ام برای صرف در کنار دوستان خارج از خانه است.

فردا صبح‌ش کلی تدارک دیده‌بود. همه چیز به میل من. مثل گنجشک‌های پارک شاد و سرحال بود. درست برعکس وقتی که داشتیم پارک رو ترک می‌کردیم. برای اولین بار بود که می‌دیدم فقط می‌خواهد فرار کند. هیچ انتظار نداشت که بگویم "هیچ درک‌ش نمی‌کنم"، که "‌این چند وقته دیگر کدهایم را نمی‌تواند باز کند" که... باز هم حرف‌م را نفهمیده بود.  وسط بحث داشت توضیح می‌داد که هیچ وقت به من دروغ نگفته، در حالی‌که من هیچ وقت به صداقت‌ش شک نکرده بودم.

سخت‌ترین روزهای رابطه‌مان بود. واقعن سر رشته‌ام از دست‌ش در رفته بود. می‌رفت به خاطر من. می‌امد نگران من. می‌ماند از ترس من. و این از همه بدتر بود. این که کسی کنش و واکنش‌هاش بر اساس خواسته‌های فرضی من تنظیم بشه. نمی‌گذاشت ببینم‌ش. سیگنال‌های اشتباه می‌فرستاد و گیج‌م می‌کرد. این همان چیزی بود که آن روز صبح سعی کردم به‌ش بگم. نفهمید. تصمیم گرفتم سیگنال‌هاش رو نادیده بگیرم. هرچه که می‌گوید و هر چه که می‌کند؛ زندگی خودم را بکنم، راه خودم را بروم. آن روزها زندگی‌م واقعن ظرفیت رفتن به دنبال پیامی اشتباه را نداشت.

بعد از یک مدت به این نتیجه رسیدیم که اصلن نباید با هم بحث کنیم. بعد از یک شب تا صبح که بیدار نشستیم و حرف زدیم به این نتیجه رسیدیم. او حتی ادعا می‌کرد که رابطه‌مان بی‌کلام شکل گرفته و در تمام این مدت ادامه پیدا کرده و حالا که شروع به بحث کرده‌ایم همه چیز سخت شده. ولی من به خوبی یادم بود که اگرچه ما در سکوت هم رو پیدا کردیم ولی او به کرات از این که بر خلاف نسرین با من می‌توانست آسوده بحث کند، به هیجان آمده بود. به هر حال فایده نداشت. آن موقع فایده نداشت. فکر می‌کردم که دیگر فایده‌ای ندارد. اشتباه می‌کردم. ام‌روز که او را می‌بینم یاد نصیحت امین می‌افتم که "همیشه انتظار نتیجه فوری نداشته باش".

یک چیز فوق‌العاده‌ای در مورد این آدم هست. آن هم این است که یادش نمی‌رود. یادش نمی‌رود که هر اتفاقی که بیوفته، هرچه که بگوییم و هر چه که بشنویم، حتی وقتی که آن‌قدر از هم دور می‌شویم که زبان هم را نمی‌فهمیم، باز هم هم‌دیگر را دوست داریم و این از همه چیز مهم‌تره. 

و برای من او از دوستی‌مان هم مهم‌تر است. آدم‌هایی هستند که یاد گرفته‌ام ‌بینم‌شان و بگذرم، حتی اگر ببینم چاهی چاله‌ای سر راه‌شان قرار دارد. دسته‌ای دیگر هستند که کلامی به اشارت با ایشان می‌گویم، بگیرند یا نگیرند. گروهی هم هستند که سرم را درد می‌اورم تا با ایشان بحث کنم و بروم. برگزیده‌گانی هستند اما شایسته لقب دوست که از دوستی‌مان دوست‌تر می‌دارم‌شان. که هرگز نشده به صلاحی، مصلحتی، ملاحظه‌ای، حتی در جهت حفظ رابطه، زبان در کام بگیرم از هشدار و یا حتا نقد ایشان. نمی‌دانم درست است یا غلط که خیلی وقت‌ها که انتظار تایید و تشویق دارد، با شمشیر تیز و بی‌ملاحظه انتقادم مواجه می‌شود، ولی این را می‌دانم که هر کسی را این‌قدر دوست نمی‌دارم. این‌قدر که به خاطر خودش حاضر به گذشتن از لذت دوستی‌اش باشم. و این همان کمالی است که در دوست داشته شدن هم می‌پسندم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٥/٢ - اسپريچو

 

تا باز تاریخ‌ش نگذشته من بیام این‌جا یک قدردانی‌ی بکنم از این گوگل عزیز، که جان همه‌شان فدای او، از بس‌که من دارم به چیزفهمی‌ش ایمان می‌یارم، فعلن.

آخه درسته که بعضی انقلاب‌ها مرزهایی رو برمی‌دارن که هیچ قرارش نبوده؛ و خیلی‌هاشون هم برداشته می‌مونن چه قراری باشه، چه نباشه. درسته که ما هم‌چنان سرکیفیم از این‌همه هم‌دلی که انگار نه انگار یک شب‌ه ظهور کرده، و نیاز داریم به این چراغ‌های روشن ارتباط برای چیزی که زندگی‌مان شده عملن. درسته که آدم‌هامان بی‌تقسیم‌بندی در هم ضرب شده‌اند، این‌قدر که به همه همه‌شان نیاز داریم.

 ولی خب زندگی که نمی‌شه جریان نداشته باشه، حرف‌های در گوشی که برای همیشه نمی‌تونن فقط خبر و تحلیل و اطلاعیه باشن. اصلن بلکم ما خواستیم دو کلوم حرف خصوصی با اهل بیت محترم بزنیم. خب البته بعضی‌ها هم بیت‌شان از اساس برمی‌دارند جای دیگری بنا می‌کنند، ولی برای کسی مثل من که همین‌جوری‌ش هم مجبوره هم‌زمان با سه مرورگر متفاوت کار کنه این اصلن راه‌حل بهینه‌ای نبود.

خلاصه گوگل جان دم‌ت گرم که در این بلبشو خانواده‌ای را از نگرانی درآوردی :)

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٤/٢٧ - اسپريچو

پیتر والش 1

نه! هنوز هم یکی از به‌ترین قسمت‌های تو، آن بد من است که مجال بروز میابد :)

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٤/٢٥ - اسپريچو

 

اون قدیم‌ها که هنوز پای دوربین‌های دیجیتال به زندگی باز نشده‌بود و فیلم و نگاتیو یکه‌تاز میدان بودند، گاهی پیش می‌امد که عکاس بی‌حواس یادش می‌رفت فیلم رو رد کنه و دو تا عکس روی یک قطعه از فیلم می‌افتاد.

به نظرم حالا هم یکی یادش رفته که باید بعد از هر صحنه فیلم رو رد کنه. این شده که همه این ادم‌ها، اتفاقات، صحنه‌ها و غیره که می‌بایست حداقل حداقل ظرف چند سال رخ می‌دادند، توی یک محدوده زمانی کوچک گیر افتاده‌اند. ما که گله‌ای نداریم؛ ولی آقای دانای کل شما حواس‌تون هست که این همه زندگی توی این طول کم می‌تونه شخصیت‌های کم‌ظرفیتی مثل من رو، که از هیچ قسمت زمان نمی‌تونن بگذرن، تا مرز فلج شدن پیش ببره؟!

پ.ن. نمی‌تونم بنویسم‌شون و سنگینی‌شون از رو سینه‌ام برداشته نمی‌شه. کاش حداقل تو رو گیر می‌انداختم. توی زمان حبس‌ت می‌کردم وقتی که حواسم نبود پا شدی اومدی این طرف میز رو به روی من نشستی و یهو پرسیدی

"So where is your physics?" ...

وقتی حواس‌شان نبود و با شیطنت دلیل واقعی انتخابم را خندیدی. وقتی که حواس‌مان نبود وقت جدا شدن، خواستی ردی نشونی از من داشته باشی و یکی به فارسی گفت با هم دوست شدن. وقتی که آمدی به نیمه من. وقتی که می‌روم به نیمه تو. وقتی که از کنار هم می‌گذریم بهت‌زده از این بازی سرنوشت.

 کاش حالا که دهان‌ها را به دنبال الله اکبر می‌بویند، حداقل بگویم دوست‌ت دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٤/۱٤ - اسپريچو

 

- نسبتن آرام بود. دیشب برای اولین بار پس از چندین شبانه‌روز خستگی و بی‌خوابی و هیجان و استرس، سنگین و بی‌کابوس خوابیدم. در واقع غش کردم.

- در این چند روز نامه‌های زیادی از دوستان‌م در نقاط مختلف اروپا دریافت کردم که علاوه بر اظهار نگرانی می‌پرسیدند چه‌کار می‌توانند برای‌مان بکنند. نامه پست قبل یکی از آن‌ها است که یکی از دوستان‌م در هلند فرستاده است. به نظرم یکی از چیزهایی که در موقعیت کنونی بسیار حیاتی است، اطلاع‌رسانی دقیق و پوشش کامل اخبار وقایع جاری در سرتاسر دنیا است. به این منظور لازم است که حتمن درها باز بمانند و فشارهای خارجی هرچند کم‌اثر شامل تاکید بر حضور خبرنگاران و ناظران مستقل و البته جریان آزاد اطلاعات باشند. اگر شما هم نظری یا پیش‌نهادی دارید از دریافت و انتقال‌ش بسیار خوش‌حال خواهم شد.

- این‌روزها چیزی که کم نیست شور و هیجان و روحیه هم‌کاری و مقاومت است. ولی از ‌آن‌جا که این زمان به حق یکی از سرنوشت‌سازترین بازه‌ها در تاریخ کشورمان است، شاید بد نباشد درس‌های تاریخی‌مان را هم یک‌بار دیگر مرور کنیم. خوش‌بختانه این‌جا خواننده‌ زیادی ندارد و می‌توان نگران نامناسب بودن زمان و شرایط نبود.

   الف) درایت و هوشمندی و ابتکار در پیش‌برد حرکت به‌وجود آمده بسیار مهم است، ولی چیزی که شاید به همان اندازه اهمیت داشته‌باشد، داشتن برنامه و هدف مشخصی برای سوق دادن حرکت به سمت آن است.

در زمان پیش از واقعه بزرگ‌ترین نقاط قوت هر یک از سه تفنگ‌دار نقاط ضعف متعدد حریف بود. و البته مهندس و تیم‌ش بسیار خوب در جهت رفع خطری که کشور را تهدید می‌کرد و می‌کند وارد عمل شدند، ولی چیزی که جای خالی‌ش به شدت احساس می‌شد برنامه‌ای برای وقتی که خطر رفع شد، بود. فراموش نکنیم که رفع خطر و تهدید ویرانی بیش‌تر، تازه آغازی برای ترمیم و سازندگی است و دانستن این‌که دقیقن "چه می‌خواهیم و چگونه"، تاثیر به سزایی در احتمال کامیابی یا سرخوردگی‌مان دارد. برای پیدا کردن بزرگ‌ترین نمونه‌ها از "چه می‌خواستیم، چی شد" لازم نیست خیلی هم ورق‌های تاریخ را به عقب برگردانیم.

مسلمن طبیعت غیرقابل پیش‌بینی این‌گونه شرایط، پویایی و دگرگونی خواسته‌های اولیه را تا حدی به دنبال دارد. از سوی دیگر تحولات بازگشت‌ناپذیری در سیستم رخ داده که بعضی تغییرات را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. به همین دلیل داشتن اهدافی مشخص با در نظر گرفتن حقایق اساسی موجود، و البته طرح و برنامه طولانی‌مدت برای دنبال کردن آن خواسته‌ها نه تنها می‌تواند در کوتاه کردن مسیر و کاهش هزینه‌ها موثر باشد، بلکه برای جلوگیری از انحراف جریان به خارج از مسیر خواسته‌های اصلی نیز بسیار مفید خواهد بود.

   ب) ما زیادیم ولی همه مردم نیستیم.  نباید اجازه بدهیم این‌که در شرایط فعلی ما بیش‌تر دیده و شنیده می‌شویم باعث شود فراموش کنیم که میلیون‌ها نفر هم وجود دارند که در دغدغه‌های ما شریک نیستند. جمعیت عظیمی که هرگز نباید وزن تاثیرگذارشان را در هر رخ‌داد مردمی نادیده بگیریم.

در این چند هفته کم ندیده‌ام کسانی را که به نظر می‌رسید دریافت چندکیلو سیب‌زمینی، برنج، روغن، ٨٠ هزارتومان سهام عدالت، و یا ١٠٠-٢٠٠ هزارتومان افزایش حقوق معلمی- بازنشتگی به سادگی رای‌شان را خریده‌است. بعضی البته از این قشر به عنوان کسانی که قدرت تحلیل ندارند یاد می‌کنند ولی فراموش نکنیم که در زمان خاتمی هم حقوق کارکنان دولت به یک‌باره چندین برابر شد ولی کسی را ندیده‌ام که از این بابت او را غم‌خوار خود بداند. شما بگویید دروغ‌گویی و عوام‌فریبی ولی حدس من این است این افراد برای اولین بار پس از سال‌ها احساس کرده‌اند که مورد خطاب قرار گرفته‌اند.

واقعیت این است که شکاف بزرگی در جامعه‌مان وجود دارد که من بیش‌تر آن را اجتماعی می‌بینم تا اقتصادی، و شک دارم بتوان حرکتی مستمر و پایدار را در این کشور پیش برد در حالی‌که عده‌ای در یک سوی این شکاف احساس می‌کنند کنار گذاشته شده‌اند.

طعم تلخ تنهایی و غربتی که چهار سال پیش در کام‌م نشست را هنوز فراموش نکرده‌ام. اگر پیروز شویم در حالی‌که این طعم را در کام عده زیاد دیگری نشانده‌ایم تنها دور جدیدی در یک حرکت نوسانی قدیمی را آغاز کرده‌ایم. میلیون‌ها نفر وجود دارند که با ما احساس هم‌دردی نمی‌کنند و ما برای رسیدن به هر گشایشی در گره موجود نیاز داریم که با آن‌ها سخن بگوییم. تکرار حرف‌ها و دانسته‌هامان بی‌فایده است، باید بتوانیم به زبان خودشان با آن‌ها سخن بگوییم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۳/٢٧ - اسپريچو

 

Dear friends,

We are following the news in Iran and thinking about what we can do to help you. Right now we are preparing to write a letter to our minister of foreign affairs in which we want to ask him for a proper reaction on the events over there. Please let me know what would be a message that would be helpful for you!

We are considering the following:

- to ask our government not to impose tougher sanctions, as it will only make the lives of ordinary people harder;
- to ask them to demand from the Iranian government to respect the outcome of the elections;
- to condemn the use of violence against the people, journalists and politicians;
- to demand that peaceful protests from all sides involved will be permitted.

I don't know what else we can do but talk to our own government. However, this only makes sense if we are asking for something that you actually need. So if you can get back to me and give me your thoughts, that would be great.

Take care.

Warm regards,

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۳/٢۳ - اسپريچو

این روزها و شب‌ها

تا پیش از ظهر می‌خوابم.

 تا شب درس می‌خوانم.

 شب بیرون می‌روم و با آدم‌ها می‌آمیزم.

تا دم صبح می‌خوانم و می‌نویسم.

-----------------------------------------------------

برای اولین بار در زندگانی:

-  حضور انتخاباتی فعال دارم. سعی دارم کم‌تر احساساتی، بیش‌تر همه‌جانبه‌نگر باشم ولی علارغم ظاهر مطمئن و قلم قاطع‌م در تاریکی به سر می‌برم، تاریکی.

- نگران وزن‌م هستم. البته هنوز از محدوده مجاز خارج نشده‌ام ولی برای کسی که عادت داشته زیر خط مجاز برای خودش احساس سبکی و اعتماد به نفس کند، این چند کیلو اضافه کلی زنگ خطر است.

---------------------------------------------------- 

طعم آسودگی کم‌کم به کام‌م برمی‌گردد و در جان‌م می‌نشیند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۳/۱۱ - اسپريچو

 

خب وقتی که یک عالمه مطلب هست که دل‌ت می‌خواد در موردشون بنویسی، و هی وقت/حوصله نمی‌کنی، و بعد تازه اگه یک کم وقت/جوصله داشتی یک پیش‌نویس خلاصه با یک عنوان جهت یاداوری می‌گذاری تا هر وقت تونستی/خواستی برگردی و مطلب مورد نظر را به سرانجام برسانی، این‌طوری می‌شود که یک بار هم اشتباهی پیش‌نویس مورد نظر را منتشر می‌کنی.

این هم از تبعات تولید انبوه کارهای ناتمام است دیگه. هر چند وقت یک بار یک تعدادی‌شان چال یا سوزانده می‌شوند، درصد بسیار کمی هم بازیافت می‌شن، بقیه هم ان قدر می‌مانند تا خودشان تجزیه شوند. با این حال فکر میکنم آخرش یک روزی زندگی‌م زیر بار این همه ناتمام دفن خواهد شد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۳/٢ - اسپريچو